شهر پمپئی

موزه پمپئی نمایشگاه بازمانده های ادم واشیائی است که در اتشفشان سال79میلادی کوه وزوویوس در شهر رومی پمپئی مدفون شده اند.موزه مفصل ومرتبی است.وهر بار به وقت تماشای ان به سوی غرفه ای کشیده میشوم که ادمها وحیوانهای بیرون امده از زیر گدازه ها را به نمایش کذاشته اند.این ها که مجال گریز از اتشفشانی را پیدا نکرده اند در اخرین لحظه های عمرشان منجمد مانده اند وباستان شناسی به نام فیورللی با قالب گیری گچی این لحظه را برای همیشه تثبیت کرده است. در میانشان جسد گچ شده سگی است که دست و پایش را چون کلافی در رعشه هایی در هم پیچیده است و دهانش با دندان های تیز در جستجوی اخرین ذره هوا نیمه باز مانده است وگردنش در گیرودار جان کندن به قلاده وزنجیری بسته مانده است که صاحبانش لابد در هراس واشفتگی یا فن گریز راهی برای خودشان فراموش کرده اند باز کنند.

به تماشا چیان خیره می مانم:این سگ من است.این سگ من ام.مچاله و در تقلا وبسته به قلاده وبندی که مرا به این سرزمین متصل کرده است. بندی تافته و بافته از تاریخ و فرهنگ و مردمان ان.بند مهر من به هر کس و هر چه در ان،و مهر مردمی به من که مراقبت و تیمارم کرده اند.بند محکمی است این بند،و مجال رهایی از ان ندارم.و کدام رهایی؟سعدی راست میگوید: که در بند تو بودن بهتر،که رهائی.
با تشکر از دوست خوبم س.ی
